به نام گوینده توانا
اولش
میخواستم یه مقاله ی ادبی فلسفی بنویسم مقاله با این جمله ی افلاطون شروع میشد:ما به آسانی می توانیم کودکی را که از تاریکی میترسد معذور بداریم. فاجعه ی واقعی زندگی زمانی است که انسانها از نور بترسند. وبا بیانی ازپیامبر جدید تمام میشد:محبت نور است در هر خانه بتابد وعداوت ظلمت است در هر کاشانه لانه نماید.بعدش گفتم چرا از آزادی نگم؟؟؟رفتم از آزادی بگم دیدم نیست!!! یعنی فکر کردم که انقدر هم آزاد نیستم که بخوام از آزادی بگم!در هرحال کلا" نوشتن مقاله را بیخیال شدم.........
دوستان خوب پرتقال کوکی قصد داریم از آثارشما عزیزان دروبلاگ استفاده کنیم.شما دوستان پرتقالی می توانید اشعار مقالات و داستان های کوتاه خود را به آدرس
saman_kamali2004@yahoo.com ایمیل کنید تا با مشخصات خودتان در وبلاگ قرار بگیرد. با سپاس از مهربانی شما مدیریت وبلاگ پرتقال کوکی.
شعر:
دانه دانه ی شعرم
سر مشق نام اوست
وبازترسم از من درون است که خیانت بکند
لب در لب توکاش هوایم به تو عادت بکند
آن شب که پس از اشک
آن شب که هولله شد دردم به کجا رفت!
با آتش آن نور کتاب
با سستی آن لرزش اندام که از شرم و حیا بود
تو چون رخ دلبر ولی چون نورگذشتی
من
هو هو کن وعاشق
از لای کتاب تا گرمی خواب
از صد غزل و قافیه وشعر گذشتم...
.......
